خرید بک لینک

داستان قدم هايم را که بگويم

کفش هاي تصادفي

دهانشان باز ميماند

و چراغ هاي چشمک زن

مسير کافهـ هاي شلوغ را

سبز و..زرد و قرمز ميشوند

در بيداد صدا و صدا

بخار قهوه ي تنهايي هياهوي عبور را مي بلعد

و من همچنان چشم دوخته ام به قلم

روي کاغذ هميشه می نویسم هیچ..

و تو....

افسوس

برچسب: داستان,هایم, نویسنده: آوا ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 20:11

صفحه بندی