میهمان من
-
تاریخ: 1405/5/2 ساعت: 16:01
در ادامه، به نکات مهم و قابل توجه درباره میهمان من! اشاره خواهیم کرد.خوردن قهوهی تلخ هیچ مزیتی هم نداشته باشد؛ لااقل چشمهایم را قرمز نمیکند و اطرافیانم را نگران. بعضیها هم برای این که خودشون را آرام کنند(تلقین کذب) متاسفانه به سیگار و قلیان روی میآورند. به زور قهوهی"تلخ" هم که شده، قورتشان ب...
دختر
-
تاریخ: 1405/5/2 ساعت: 16:01
در ادامه، خلاصهای از مهمترین مطالب درباره دختر! را خواهید خواند. نمیتوانی بفهمی که چرا رنگ اتاقم صورتی و نارنجی است: ___ درک نمیکنی اشک نمیریزم از ضعف اشک میریزم چون پر از احساسم[متوجه نیسی*من یک دخترم[: نمیدانی چرا هنوز هم عروسک هایم را در اتاقم دارم نمیدانی چرا بند های کتونیم یکی سبز است یکی ابی...
یه لیوان قهوه..
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 12:49
یه لیوان قهوه میهمانم می کنی؟
میهمان من!
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
یک لیوان قهوهی تلخ میهمان من! بیمقدمه شروع میکنم. هر آدمی توی این دنیا گیر و گرفتاری و ناراحتیهای خودش را دارد و هر کدامشان به نحوی سعی میکنند که خودشان را آرام کنند. یکی دردودل میکند (اگر آدمش را پیدا کند) , آن یکی مینویسد, ورزش میکند, کتاب میخواند, موسیقی گوش میکند, پیادهروی میکند و ضعیفترها هم گر...
قهوه داغ !
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
قلبم..
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
قلبم را در اختیارت میگذارم.. فقط قول بده.. تکه تکه اش نکنی..
داستان قدم هایم..
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
داستان قدم هايم را که بگويم کفش هاي تصادفي دهانشان باز ميماند و چراغ هاي چشمک زن مسير کافهـ هاي شلوغ را سبز و..زرد و قرمز ميشوند در بيداد صدا و صدا بخار قهوه ي تنهايي هياهوي عبور را مي بلعد و من همچنان چشم دوخته ام به قلم روي کاغذ هميشه می نویسم هیچ.. و تو.... افسوس
حکایت رقاقت..
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
حکایت رفاقت من با تو ،حکایت "قهوه" ایست ،که امروز به یاد تو .....تلخِ تلخ نوشیدم !که با هر جرعه ،بسیار اندیشیدم... ،که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،که انتظار تمام شدنش را نداشتم !و تمام که شد ،فهمیدم ،باز هم قهوه می خواهم !حتی ،تلخِ تلخ !شبیه "باز هم " ماندن...
کافه تنهایی..
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
#کافه تنهایی
سکوت زیباست...
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
دختر!
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 20:11
من یک دخترم[: هیچ گاه نمیتوانی درک کنی مرا[نمیتوانی بفهمی که چرا رنگ اتاقم صورتی و نارنجی است: ___نمیتوانی بفهمی لاک هایم را چرا دوست دارم[]درک نمیکنی اشک نمیریزم از ضعف اشک میریزم چون پر از احساسم[متوجه نیستی که تق تق های کفش های پاشنه بلندم چه دنیاییست برایم[نمیدانی چرا بند های کتونیم یکی سبز است ...