
داستان قدم هايم را که بگويم کفش هاي تصادفي دهانشان باز ميماند و چراغ هاي چشمک زن مسيرکافهـهاي شلوغ را سبزو..زردوقرمزميشوند در بيداد صدا و صدا بخار قهوه ي تنهاييهياهوي عبور را مي بلعد و من همچنان چشم دوخته ام به قلم روي کاغذ هميشهمی نویسمهیچ.. و تو.... افسوس ...
ادامه مطلب